سریال کره ای ققنوس سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

بعد از دو سال و نیم دوباره برگشتم. هنوزم همون آدم هستم ولی دیگه از نوع متاهلش. نظراتم در مورد بسیاری از چیزها تغییر نکرده ولی تصمیمام به حساب تجربه های قبلیم کمی پخته تر شدن. اخلاقام هم هنوز همون هستن که بودن .  

هنوزم برنامه پذیر نیستم !‌ اگه عصبانی بشم تا ۲۴ ساعت هر کی دم پرم باشه اذیت می شه ( البته به جز خانومم که کسی جرات نداره اذیتش کنه!‌ ). هنوزم فیلم دیدن رو دوست دارم. هنوزم فک می کنم خیلی از زمان هام رو دارم از دست می دم. هنوز به کار مورد علاقم نرسیدم. هنوز دانشگام تموم نشده. هنوز سربازی نرفتم. هنوز فک می کنم یکی از بهترین لذت های دنیا غذای خوشمزست. هنوز سیگار می کشم. هنوز ساعت خوابم تنظیم نیست چون شبا رو دوست دارم.هنوزم آدم مودبی هستم ولی اگه ناراحت باشم دوست و دشمن نمی شناسم.هنوزم دائم از کارام عقب می افتم. هنوزم بعضی وقتا دوست دارم تو خودم باشم.

دیگه دارم کم کم از اصلاح خودم نا امید می شم. اصلاْ‌ نمیدونم شاید لازم نباشه خودم رو اصلاح کنم. بالاخره این شخصیت منه که شکل گرفته. می دونم اگه بخوام می تونم بعضی چیزا رو عوض کنم ولی خوب خیلی هاشون رو دوست دارم.  شخصیت آدم به نظرم در اثر اتفاقاتی که براش می افته شکل می گیره به همین دلیل هم برای عوض شدنشم باید یک سری اتفاقات دیگه بیافته که می افته چون شخصیت آدم در طول زندگیش تکامل پیدا می کنه.  

این شخصیت که می گم همن منیت آدمه. همون که بهش می گیم - من -. یه کتاب از لوترگینگ حدود ۱۰ سال پیش خوندم که مهم ترین نکته اش این بود که - من - ما آدما همون حافظه ماست. اگه حافظه یک نفرو ازش بگیری دیگه - من - نداره! چون دیگه خودش و گم می کنه. دیگه نمی دونه مختصاتش تو زندگی چیه. به نظر من این - من - همون شخصیت هستش. همون ابعاد وجودی آدم که در اثر کنش و واکنش ها به وجود اومده. اگه بخوای عوضش کنی مثله این میمونه که بخوای با خودت و گذشتت و خاطراتت بجنگی. شاید بعضی عادت ها ارزش داشته باشن که برای عوض کردنشون با خودتون در بیافتید ولی بیشتر مواقع نه اصلاْ. و حتی بیشتر مواقع اگه بخوای در بیافتی می بازی چون حریف خودت نمیشی!  

نمی دونم به هر صورت این منم که بعد از دو سال دوباره به اینجا برگشتم. یه سری چیزا اضافه شده بهم و یه سری چیزا کم شده از من ولی هنوز بیشتر وجودم همونه که بودش. فک کنم اگه ۵ سال دیگه هم بیام و اینجا رو بخونم به جز یک سری موارد بازم اصل منیت من همین باشه که هستش.  

خدا کنه این - من - آخر سر عاقبت به خیر شه.

امروز روز عجیبی داشتم ، پر از احساس های جور واجور : ترس ، ناامیدی ، امیدواری ، شادی ، دلتنگی ، بی حوصلگی و خلاصه هر چی که فکرشو بکنید. دیشب شب خیلی بدی بود ، ازون شب هایی که آدم می خواد از تنهایی بمیره ( من دختر نیستما ! ) به همین دلیل صبح مزخرفی هم داشتم و همون اول صبح اساسی به هر کی دم پرم بود توپیدم : بیچاره بابام !!!

رفتم بیمارستان پیش مامانم تا شب هم پیشش بودم. چون حالش تقریباً بهتر بود خوشحال شدم ولی تا ظهر ، از ظهر به بد که خوابم گرفت و چند تا از این فامیلایی که عاشقوشنم رو دیدم ! دوباره تو هم رفتم. اول فکر کردم که این حالگیری دومی به خاطر خواب آلودگی ، به همین خاطر خودمو به سیگار و نسکافه بستم ، ولی فایده نداشت. بعد فکر کردم شاید به خاطر جو مسموم و منفی بیمارستان بود که 8 ساعت هم توش بودم ولی اون هم نبود. بله غرهای آقای پدر و دیدن فامیل های خوبمون دوباره حال نا امیدی و رخوت رو تو من اورده بود.

اومدم خونه از بی حوصلگی رفتم تو سایت های سیاسی مگو! حدود 1 هفته بیشتر بود که از اخبار خبری نداشتم به همین خاطر یه دفه کلی خبر بد ( حدود 20 صفحه ) رو با هم خوندم. چشاتون روز بد نبینه یه دفه چنان ترسی از جنگ احتمالی قریب الوقوع در ایران منو گرفت که نگو . ضربان قلب رفت بالای 1000 . رفتم بیرون  2 تا سیگار کشیدم ولی بازم خوب نشدم. اومدم خونه یانگوم رو که دیدم انگار روم آب یخ ریختن این قد  که آروم شدم. ( لازم به ذکره که من تا حالا 3 قسمت یانگوم رو بیشتر ندیدم ولی این قسمتش چون خیلی عشقولانه بود دیدم ).

اما کاری که خیلی سرحالم اورد بازسازی یه خاطره بود! من وقتی جوون تر بودم یعنی حدود 19 یا 20 سالم بود ( 5 سال پیش ) هر وقت حوصلم سر می رفت می رفت بی هدف وبلاگ های دیگران رو می خوندم. امشب بعد از 5 سال دوباره به یاد اون شب ها رفتم سراغ بعضی از این وبلاگ ها. خیلی تجربه جالبی بود. بعد از این مدت طولانی بعضی ها رفتن خارجه ، بعضی ها متاسفانه طلاق گرفتن ، بعضی ها عروسی کردن ، بعضی ها هم بچه دار شدن! آخ که من می میرم واسه این وبلاگ های خاله زنکی!!!!!!!!!

اما از همه جالب تر اینکه اون سالا یه وبلاگی رو می شناختم که نویسندش ضد حکومت بود ، اما جالبه که الان طرفدار حکومت شده و از قضا عاشق احمدی نژاده ! ببین تو این 5 سال به این بد بخت مادر مرده چی گذشته که به این حال و روز افتاده بیچاره. خدا به این بنده خدا تو سال های آینده رحم کنه!

اما دنیای جالبیه این دنیای وبلاگها ( من از کلمه وبلاگستان متنفرم ، نمیدونم هم چرا؟! ) آدم با کلی آدم آشنا می شه که هر کدومشون قصه زندگی خودشون رو دارن ، خیلی باحاله!

اما چیزی که هست این 5 سال واقعاً و واقعاً بدون اینکه بخوام اصلاً شعار بدم ، مثل یه چشم بر هم زدن گذشت. هی

به غول یکی از اساتید : این قافله عمر عجب می گذرد . . .

--------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

راستی این بغل هم وبلاگ هایی رو که ۵ سال پیش دوسشون داشتم می ذارم که خودمم هر از چند گاهی بهشون یه سری بزنم.

 

تا حالا به این فکر کردیم که ارزش های مطرح تو زندگی خودمون چقدر برامون می تونه نقش راهنما رو داشته باشه؟ خوب حتماً‌ همه ما فکر کنیم که ارزش ها هستند که نحوه برخورد ما با پدیده های زندگی رو برای ما معلوم می کنند. ولی شاید خیلی ها یادشون رفته که ارزش ها شون چه چیزهایی هستند. بعضی هم که اتفاقاً‌ اکثر قریب به اتفاق آدمای این دنیا رو تشکیل می دن می دونن که ارزش های درست تو زندگی شون چی باید باشه ،‌ ولی می ترسند از اونا یا تنبلی شون می یاد که ارزش های درستی رو که باید داشته باشند ،‌ جایگزین ارزش های فعلی شون بکنند. چون اون ارزش ها براشون مسئولیت و خیلی چیزای دیگه میاره .

البته این چیز عجیبی نیست ،‌ اساساً‌ در طول تاریخ همه آدما می دونستند که کار خوب چیه کار بد چیه . اصلاً‌ همه ما چه دین دار و چه بی دین وقتی داریم یه کاری رو انجام می دیم می دونیم که اون کار کار خوبی یا کار بدیه ،‌ این همون قاضی فطری ماست که ما بهش می گیم وجدان. این وجدان صداش تا یه جایی بلند می شه و از اون جا به بد هر چقدر هم که داد بزنه صداش به هیچ جا نمی رسه. وای به حال آدمایی که دیگه صدای وجدان خودشونو نمی شنون ... نمونه این آدما می شن هیتلر و صدام و نرون و ...

آدمایی هم که تکلیفشون با خودشون یا بهتر بگم با وجدانشون مشخص نیست به این دلیلیه که ارزش هاشون هنوز مشخص نیست. به خدا بدترین شکنجه یک آدم توی دنیا اینه که بخواد یه کاری رو انجام بده ولی ندونه اون کار درسته یا غلط ،‌ هیچ کسی هم نباشه که بتونه راهنماییش کنه. این که آدم تکلیف خودش رو ندونه یکی از بدترین انواع شکنجه هاست که آرزو می کنم هیچ آدم خوبی تو این دنیا گرفتارش نشته چون آدم رو پیر می کنه ،‌ آدم رو در اوج جوونی از کار افتاده می کنه ،‌ آدم حتی دیگه نمیتونه خودش رو تحمل کنه و هزار جور عذاب دیگه رو گرفتار آدم می کنه .

واقعاً خوش به حال کسایی که تکلیفشون با خودشون تو زندگیشون مشخصه و سر هیچ دو راهی نیستند که از هر راهی برن یه جوری داغون بشن ...

واقعاً‌ خوش به حالشون ...